close
تبلیغات در اینترنت
شهدا
.
اطلاعات کاربری
درباره ما
دوستان
خبرنامه
آخرین مطالب
لینکستان
آمار وب سایت

وبلاگ گردان ابوذر نوشت:

ماههای آخر جنگ بود ، عراقی ها تک زده بودند و منطقه شلمچه را تصرف کرده بودند . بچه همه ناراحت و دل مرده شده بودند .کسی دل و دماخ نداشت. ما در خط اول نبرد بودیم و فاصله زیادی با عراقیا نداشتیم . دسته ما همه از دانش آموزان کم سن وسال دبیرستان های چهرم بودند .همه ی بچه ها در یک سنگر جمعی مستقر بودیم .هوا بسیار گرم و شرجی بود . پشه هم قوز بالا قوز شده بود . نیش آن ها  از ترکش خوردن بدتر بود !!!

 برای روحیه دادن به بچه های دسته  با یکی دو نفر از  بچه ها از جمله حبیب بهمن زادگان و مرحوم ابراهیم کارگر تصمیم گرفتیم کمی حال و هوای روحی نیروها را بهتر کنیم !!!  ابراهیم شب که می شد  پتوهاش  پهن مي کرد و خودشو به موش مردگي و خواب می زد !!! وقتي سایر بچه ها می خواستند از روی پتوی او رد بشوند، بلافاصله او با اشاره ی ما پتو رو از زير پاهای طرف مي کشيد وچارچرخ او مي رفت هوا و با کمر مي خورد زمين . اونوقت سنگر از خنده ي بچه ها پر مي شد

منبع : دو هفته نامه طنز و کاریکاتور { بعد پنجم) ، شهریور95 ، شماره45-44 ، مسعود فرشیدنیا .

 

 

 



:: موضوعات مرتبط: آسمانی ها , خاطرات شهدا , خاطرات شهدا ,
:: برچسب‌ها: شهدا , خاطرات , گردان , جهرم ,
:: بازدید از این مطلب : 21
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : گروه سایبری جهرم
ت : چهارشنبه 24 شهريور 1395
.
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
آخرین کاربران
پشتیبانی