close
تبلیغات در اینترنت
کتلت
.
اطلاعات کاربری
درباره ما
دوستان
خبرنامه
آخرین مطالب
لینکستان
آمار وب سایت

وبلاگ گردان ابوذر نوشت:

یه روز {شهید }فرید فرحی نوجوان تازه وارد و شهردار آسایشگاه مسلم گردان ابوذر بود، او هنوز با شوخي بچه ها آشنایی نداشت  . ظهر شده بود و همه آماده سرو نهار بودند. سفره را انداخت وسط سالن و بعد بشقاب ها را چيد جلوي بچه ها .رفت نان بياورد كه یواشکی گفتم : (( بچه ها ! يادتون نره ! )) فرید برگشت و خیلی سریع نان ها گذاشت جلوي هر نفر و رفت تا کتلت ها هم بیاورد . بچه ها شیطونی کردند و تند تند نان ها را زيرلباس های خود مخفی کردند!!! فرید که برگشت با تعجب یه نگاه به سفره كرد . تند و تند براي هرنفر یک کتلت گذاشت و مجددأ رفت تا نان بیاورد . بچه ها با سرعت كتلت ها را لاي نان ها كه زير پيراهنشان بود مخفی کردند!!! . این بار فرید تا سر سفره رسید از تعجب خشکش زد!!!  بچه ها برای این که بیشتر سر به سر او بگذارند همگی شعار :(( ما گشنمونه يالا ! )) سر دادند  . فرید که هنوز از تعجب سر جای خود میخکوب شده بود ،گفت : فلانی! اينها ديگه كي اند؟!  كجا بودند؟! ديوونه اند يا موجي ؟!! خودم به اون راه زدم ،با خنده پرسيدم چي شده ؟ گفت تو يه چشم بهم زدن مثل آفريقائي هاي هرچي بود خوردن، اینا سفره سیاه کنن!! تو همین گیر دار بود كه بچه ها نان و کتلت ها را يواشكي گذاشتند تو سفره . گفتم :« اين بيچاره ها كه هنوز غذاشون رو نخوردن ! فرید رو به سفره كرد وكمي چشمهایش باز وبسته كرد . با تعجب سرش را تكان داد و در حالی که می گفت : «جل الخالق !؟ اينا ديونه هستن یا جن ؟!‌ صداي خنده ي بچه ها از آسایشگاه بیرون رفت ...

 

راوی : مسعود فرشیدنیا .



:: موضوعات مرتبط: آسمانی ها ,
:: برچسب‌ها: کتلت،نان، غذا، سفره، خاطرات طنز شهدا، گردان ابوذر ,
:: بازدید از این مطلب : 23
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : گروه سایبری جهرم
ت : پنجشنبه 06 خرداد 1395
.
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
آخرین کاربران
پشتیبانی