close
تبلیغات در اینترنت
خاطرات شهدا
.
اطلاعات کاربری
درباره ما
دوستان
خبرنامه
آخرین مطالب
لینکستان
آمار وب سایت

وبلاگ پیروان ولایت:

وصیت نامه شهید امیرحمزه فرخ روز

تاریخ تولد:1343

تاریخ شهادت:1361/2/21

محل شهادت:عملیات بیت المقدس

محل دفن:گلزار شهدای رضوان جهرم

فرازی از وصیت نامه شهید:

ما می رویم تا راه امام حسین(ع) را ادامه دهیم و شما نیز چنین باشید؛فریب این گروه های خود فروخته را نخورید و از روحانیت دور نشوید.

خواهران و برادران!من امیدوارم که خداوند همه شمارا به راه راست هدایت کند.



:: موضوعات مرتبط: آسمانی ها , خاطرات شهدا , خاطرات شهدا ,
:: بازدید از این مطلب : 19
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : گروه سایبری جهرم
ت : شنبه 01 آبان 1395
.

وبلاگ گردان ابوذر نوشت:

ماههای آخر جنگ بود ، عراقی ها تک زده بودند و منطقه شلمچه را تصرف کرده بودند . بچه همه ناراحت و دل مرده شده بودند .کسی دل و دماخ نداشت. ما در خط اول نبرد بودیم و فاصله زیادی با عراقیا نداشتیم . دسته ما همه از دانش آموزان کم سن وسال دبیرستان های چهرم بودند .همه ی بچه ها در یک سنگر جمعی مستقر بودیم .هوا بسیار گرم و شرجی بود . پشه هم قوز بالا قوز شده بود . نیش آن ها  از ترکش خوردن بدتر بود !!!

 برای روحیه دادن به بچه های دسته  با یکی دو نفر از  بچه ها از جمله حبیب بهمن زادگان و مرحوم ابراهیم کارگر تصمیم گرفتیم کمی حال و هوای روحی نیروها را بهتر کنیم !!!  ابراهیم شب که می شد  پتوهاش  پهن مي کرد و خودشو به موش مردگي و خواب می زد !!! وقتي سایر بچه ها می خواستند از روی پتوی او رد بشوند، بلافاصله او با اشاره ی ما پتو رو از زير پاهای طرف مي کشيد وچارچرخ او مي رفت هوا و با کمر مي خورد زمين . اونوقت سنگر از خنده ي بچه ها پر مي شد

منبع : دو هفته نامه طنز و کاریکاتور { بعد پنجم) ، شهریور95 ، شماره45-44 ، مسعود فرشیدنیا .

 

 

 



:: موضوعات مرتبط: آسمانی ها , خاطرات شهدا , خاطرات شهدا ,
:: برچسب‌ها: شهدا , خاطرات , گردان , جهرم ,
:: بازدید از این مطلب : 26
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : گروه سایبری جهرم
ت : چهارشنبه 24 شهريور 1395
.
 وبلاگ گردان ابوذر نوشت: 

قبل از عملیات فتح المبین در مدرسه شهید رجایی اهواز مستقر بودیم . آنجا تعداد زیادی از بچه­ های جهرم حضور داشتند . یک گروهان بودیم که تعداد زیادی از آنها شهید شدند . از جمله شهدای قهرمان بسیجی جهرم آن گروهان صادق والامقام بود .
خیلی شجاع و با غیرت بود . در حدی که می­توانست یک گردان را با یک جمله زیر تیربار دشمن جلو ببرد . از دورۀ آموزشی کازرون با هم بودیم . به خاطر دردسرها و اذیت­هایی که بچه­ ها ایجاد می­کردند، این گروهان به گروهان (پامرغی) معروف شده بود . یکی از شوخی­های این نیروها این بود که به سمت انتظامات درِ پادگان می­رفتند و می ­گفتند: « فلانی را صدا کنین، ملاقات داره » بعد از اینکه از بلندگو نام او را اعلام می­کردند، طرف مسافتی طولانی­ با دو می­رفت . اما وقتی به در ورودی می­رسید تازه متوجه می­شد که سر کاره ! بقیه هم منتظر می­ماندند تا او برگردد و بهش بخندند !!!
منبع : مسعود فرشیدنیا ، گردان ابوذر2 ، انتشارات بونیز ،؛ 1394 ، راوی داوود ملکوتی


:: موضوعات مرتبط: به قلم فارسی , آسمانی ها , دلنوشته , خاطرات شهدا , خاطرات شهدا ,
:: برچسب‌ها: فتح المبین , جهرم , والامقام , شهید محمدصادق والامقام , خاطرات , جبهه ,
:: بازدید از این مطلب : 41
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : گروه سایبری جهرم
ت : یکشنبه 17 مرداد 1395
.

وبلاگ گردان ابوذر نوشت: 

در زمان اسارت برخی از نظر روحی ضعیف بودند . به همین دلیل این افراد ممکن بود برای یک تکه نان یا چند نخ سیگار جاسوسی کنند ! یکی از همین اسرا عادت کرده بود و می­ آمد در آسایشگاه­ها پرسه می­زد و تو چشم بچه­ ها نگاه می­کرد ! می­گفت : « این پاسداره یا این مخالفه » روزها می ­گذشت و کار خبرچینی او همچنان ادامه داشت . عراقی­ها هم حسابی هوای او را داشتند ! اگر کسی هم اسمش می­رفت تو لیست سیاه دیگر کارش تمام بود . چند نفر از اسرا هم با جاسوسی او شهید شدند . بعد از مدتی یک روز صبح که برای هوا خوری آمدیم بیرون، همه بچه­ ها دیدند خبرچین از هر دو چشم کور شده و یکی از بچه ­ها دست او را  گرفته تا به زمین نخورد ! همه خدا را شکر کردند که از دست همچون آدمی راحت شدند ! بعد از اسارت در همایشی که با حضور آزادگان برگزار شد از همشهریانش از وضع جسمی او سئوال کردم . گفتند: هنوز نابینا است و دیگر درمان نمی­ شود !

 

منبع : مسعود فرشیدنیا ، گردان ابوذر2 ، انتشارات بونیز ، 1394، راوی رضا توحیدی .


 



:: موضوعات مرتبط: به قلم فارسی , آسمانی ها , خاطرات شهدا , خاطرات شهدا ,
:: بازدید از این مطلب : 39
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : گروه سایبری جهرم
ت : سه شنبه 05 مرداد 1395
.

وبلاگ گردان ابوذر خاطره بامزه حلیم نفتی را می نویسد:

 

وقتی گردان ما در منطقه ایلام مأموریت داشت در یکی از شب‌ها با دو سه نفر ازبچه‌ها از جمله ابوالفضل رامشخواه و محمود آبام ،‌ تصمیم گرفتیم برای نیروهایگروهانی که مسعود موحدان ( پیش لنگه ) فرمانده آن بود حلیم بپزیم . چون در آنمنطقه کوهستانی موتور برق وجود نداشت و هوا تاریک بود وقت پختن حلیمنمی‌توانستیم داخل دیگ را خوب ببنیم . نزدیکیهای صبح بود که مجبور شدیم برایديدن محتویات درون ديگ از فانوسی که در همان اطراف بود استفاده کنیم . چند بارو هر بار برای لحظه‌ای فانوس را بالای دیگ گرفتیم تا ببینیم وضع حلیم چطور است. بالاخره حلیم را بدون آن که قاشقی از آن بچشیم بختیم . بچه‌ها صبح زود ازصبحگاه آمدند . از وجناتشان معلوم بود که حسابی به شکم‌های خود صابون زده‌اندتا پس از مدت‌ها صبحانه دیگری به غیر از پنیر بخورند .حلیم بین آنها تقسیم شد .ظرفی هم به من رسید . اولین قاشق که به دهان بردم بوی نفت در بینی و ‌دهانم پیچید . به اطرافم نگاهی انداختم . دیدم همه ساکت و آرام مشغول خوردنهستند . گفتم حتماً قاشقم نفتی بوده . قاشق را کنار گذاشتم و با لقمه‌ای نان بهجان حلیم افتادم . اما باز طعم نفت می‌داد . گوش‌هایم را تیز کردم ببینم کسی ازنفتی بودن حلیم حرفی می‌زند ، اما همه ساکت بودند و سر را به زير انداختهمی‌خوردند . گفتم همه که مشغولن پس با این حساب عیب از ظرف و کاسه‌یمنه ، یا شاید دستم نفتیه . رفتم و دستام رو حسابی شستم اما فايده‌ای نداشتکه نداشت

. بیهوده خودم را به زحمت می‌انداختم . در حقیقت حلیم نفتی بود. بالاخره بچه‌ها صدایشان هم در نیامد و همه حلیم را خوردند . حتی به گروهان‌های دیگر هم رسید . چون در آن منطقه نیروها برای صبحانه هر روز پنیر می‌خوردند حلیم به دهانشان مزه کرده بود و اعتراضی نداشتند . ولی بعد از تمام شدن حلیم بچه‌ها شروع کردند . محمود رئوفی آمد و گفت: « حلیم با طعم نفتم بد نیس ! » حمید آتشی هم گفت : « دیگه نفت نبود بریزین تو دیگ ! » هادی اخلاقی هم ‌گفت : 

« بچه‌ها خوردنِ حلیم با طعم نفت سالی یه بار برا بدن لازمه ! »

بعد از آن مشخص شد فانوسی که ما از نور آن برای پختن حلیم کمک گرفتیم ، سوراخ بوده و هر بار که بالا می‌بردیم قطره‌ای نفت به داخل دیگ می‌چکیده . هنوز خاطره حلیم نفتی در ذهن بچه‌هاست و گاهی یادی از آن می‌کنیم .

منبع : کتاب گردان ابوذر ، مسعود فرشیدنیا ، انتشارات شهید مصلی نژاد.



:: موضوعات مرتبط: آسمانی ها , خاطرات شهدا ,
:: برچسب‌ها: حلیم، دیگ، نفت، بدن، فانوس ,
:: بازدید از این مطلب : 38
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : گروه سایبری جهرم
ت : یکشنبه 25 مرداد 1394
.

وبلاگ گردان ابوذر از خاطرات ماه مبارک رمضان در جبهه می نویسد:

ماه رمضان در گردان ابوذر

سحری خوردن در جبهه و نماز شب خواندن بچه در دل شب قابل توصیف نیست . ربنای لحظات افطار از پایان یک روزه خبر می داد، ربنایی که تمام وجود رزمندگان مملو از حقانیت آن بود. بچه های گردان ابوذر با اشتیاق فراوان برای نماز مغرب و عشا وضو می گرفتند .شهردار آسایشگاه ، قابلمه را بر می داشت و از تدارکات سهمیه غذا را تحویل می گرفت و سفره را پهن می کرد .

سادگی و صمیمیت، مشخصه اصلی سفره افطار بچه های دسته ی مسلم گروهان یک بود . سر سفره می نشستیم و بعد از خواندن دعا با نان و خرما افطار می کردیم .در پایان شب قراعت سوره ی واقعه هم ، حال و هوای دیگری داشت. همین بنیه ی معنوی و عدم غفلت از لحظات معنوی ، رزمندگان را از دیگران ممتاز کرده بود. جاذبه جبهه همه را ماندگار می کرد . ماه رمضان در جبهه بهترین و زیباترین حالات معنوی به همراه داشت .

 

راوی : مسعود فرشیدنیا



:: موضوعات مرتبط: آسمانی ها , خاطرات شهدا ,
:: برچسب‌ها: رمضان،سحری، افطار، جبهه ,
:: بازدید از این مطلب : 32
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : گروه سایبری جهرم
ت : شنبه 20 تير 1394
.

وبلاگ گردان ابوذر از حماسه گروهان غواص می نوید:

از یه گروهان غواص تعدادی کمی به مقصد رسیده بودند. گروهان ما فوج یک بود و باید زودتر ازگروهان های دیگر گردان ابوذر به اونطرف اروند می رفتیم . بیشتر بچه ها در میانه رود هدف قرار گرفته بودند .تنها تعداد کمی به ساحل رسیده بودیم . عراقی‌ها سرتاسر ساحل زیر پوشش تیربار قرار داده بودند و خورشیدی‌های بلندی را در آب گذاشته بودندتا مانع رسیدن ما به ساحل باشد .

 

 

به همراه غلامعلی توحیدی و ابوالقاسم سیف و سه چهار نفر دیگر اولین نیروهای گردان بودیم که از آب عبور کرده بودیم . بیشتر بچه‌های غواص با تیربارهای ضد هوایی دشمن شهید یا زخمی ‌شده بودند .غواصانی که با این سلاح‌ها هدف قرار گرفته بودند ، بیشتر بدنش از بین رفته بود . چون لباس غواص‌ها بسیار تنگ بود سرعت تخلیه خون بدنشان زیاد بود. عمده ی بچه‌هایی که به آنطرف رسیده بودند زخمی شده بودند. ما 20 نفر بودیم. یک گردان که نتوانسته بود به ساحل برسد و بقیه هم که شهید شده بودند. با این حال خط شکسته شد و من به همراه جلیل بهشتی ، محسن پورطالبی و محمود رئوفی شروع به پاکسازی سنگرها کردیم .داخل هر سنگری که می‌رسیدیم نارنجکی می‌انداختیم تا اگر عراقی در آن است از بین برود .

 

 

 


ما خط را شکستیم ولی مشکل اساسی این بود که پشت ما اروند بود و روبروی‌مان سنگرهای عراقی که مشرف بر ما بودند. کانال‌های عراقی‌ها که در آن پناه گرفته بودیم ما را محافظت می‌کرد اما سربازان عراقی از داخل نخلستان‌ها با تک‌تیرانداز ما را می‌زدند. در تاریکی‌های شب بود که  غلامعلی توحیدی تیر به شکمش اصابت کرد و مجروح شد . همه غواصان و نیروهایی که به جزیره رسیده بودیم یکجا جمع شدیم. ما با این امید که گردان‌های دیگر به ما می‌رسند و بعد از اینکه خط شکست نیروهای آبی‌ - خاکی وارد عراق می‌شوند آنجا ماندیم. اما با توجه به اتفاقاتی که افتاد، بیشتر قایق‌ها را زدند و نیروهای آبی - خاکی نتوانستند به ما برسند .تا صبح مقاومت کردیم . هوا که روشن شد ، هیچ راه فراری نداشتیم . یا باید شهید می‌شدیم و یا اسیر .آنها می‌خواستند ما را اسیر کنند فاصله زیادی با عراقی ها نداشتیم . شاید کمتر از ده متر . همه به جز دو سه نفر مجروح شده بودیم وسلاحی هم نداشتیم .اسارت برایم غیرقابل هضم بود . من در عملیات‌های زیادی شرکت کرده بودم و هر نوع تصوری از زخمی شدن تا شهادت داشتم ولی تنها اسیر شدن بود که برای من غیرقابل هضم بود. با خود می گفتم وقتی با دشمن روبرو می‌شوم و دیگر امکان مقاومت ندارم چه اتفاقی می‌افتدو چگونه اسیر می شوم ...

 

 

راوی : مسعود فرشیدنیا



:: موضوعات مرتبط: آسمانی ها , خاطرات شهدا ,
:: برچسب‌ها: غواص،اروندرود،ذشمن،شهید،تیربار ,
:: بازدید از این مطلب : 27
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : گروه سایبری جهرم
ت : سه شنبه 09 تير 1394
.

  

  

نام و نام خانوادگی : محمد قناعتیان

   

نام پدر : مرتضی

 

 

تاریخ ومحل تولد : 09/08/1346 جهرم

 

رشته و محل تحصیل : فیزیک اصفهان

 

تاریخ و محل شهادت : 13/12/1365 شلمچه

 

عملیات : کربلای 5

 

     محل تدفین : گلزارشهدای رضوان جهرم 

     وضعیت تأهل : مجرد



:: موضوعات مرتبط: آسمانی ها , خاطرات شهدا ,
:: بازدید از این مطلب : 30
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : گروه سایبری جهرم
ت : یکشنبه 31 خرداد 1394

وبلاگ گردان ابوذر نوشت:

 

بوی دود و گرد و خاک انفجار خمپاره ­ها تمام جاده را فراگرفته است. بچه ­ها در حال دویدن و رفتن هستند. سرتاسر جاده زیر آتش شدید توپخانه دشمن است. حالا دیگر هیچ خودروئی در جاده وجود ندارد، همه باید با پای پیاده مسیر طولانی جاده ­ای که به عقبه متصل می­شود طی کنیم. بچه ­هایی که مجروح می­شوند با زحمت بسیار و کمک چندین نفر به عقب برده می­شوند، جسد مطهر بعضی از شهدا در منطقه می ­ماند و قابل انتقال نمی ­باشد. اگر خیلی زرنگ باشیم شاید بتوانیم خودمان و مجروحین به عقب ببریم. ممکن است برخی از نیروهای گردان  در محاصره باشند ، اما راهی برای نجات  آنان نیست . 

هر لحظه ضعف بر بچه ­ها مستولی می­شود. هنوز هیچ نیروی کمکی و پشتیبانی از بیرون به ما نرسیده است. معلوم نیست چه خبر است! دل و دماغی برای هیچ­کس نمانده، دشمن پشت سر ما در حال پیشروی است. روحیه بالای عراقی­ها به خوبی مشخص است. آنها با تانک و نفربر و ما با پای پیاده و دست خالی در نبرد هستیم. باید هر چه سریع­تر بچه­ ها را به عقب بفرستیم. کوچک­ترها که دچار گرمازدگی هستند کار را دو چندان مشکل می­کند. به آنها گوشزد می­کنم که اگر حرکت نکنند و همین­طور در اینجا بمانند اسیر می­شوند، با تشویق و تهدید و کمی پاشیدن آب بر صورت بچه­ هائی که در راه مانده­اند آنها را به ادامه مسیرکمک می­کنیم.  

منبع : کتاب پاتک در ظهر . مسعود فرشیدنیا



:: موضوعات مرتبط: آسمانی ها , خاطرات شهدا ,
:: بازدید از این مطلب : 25
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : گروه سایبری جهرم
ت : سه شنبه 26 خرداد 1394
.

وبلاگ گردان ابوذر خاطره ای از عملیات بیت المقدس 7 می نویسد:


همچنان که زمان می­گذرد خستگی و تشنگی نیروها بیشترو بیشتر نمایان می­شود. انگار قرارنیست که روز تمام بشود . عقربه ساعت به کندی می گذرد .  هوا حسابی سنگین شده . آفتاب آنقدر تند است که چشم را می زند .  از سوی دیگر عراقی­ها با آتش سلاح­های سنگین، عقبه جبهه را هدف قرار می­دهند و امکان پشتیبانی و ترابری را از لشکر المهدی می­گیرد، این وضع برای سایر لشکرها و در دیگر محورها نیز وجود دارد، عراقی­ها به خوبی دریافته­اند که با بستن عقبه جبهه ،خطوط اول درگیری به  مرور توان مقابله خود را از دست می­دهند. بنابراین بر شدت آتش سلاح­های دوربرد و خمپاره­های خود می­افزایندو هواپیماهای جنگی و هلی­کوپترهای آنان نیز به خوبی در منطقه مانور می­دهند.

 

 

 

شب گذشته گردان ما بیش از ده کیلومتر راهپیمایی داشته  همگی با تجهیزات و مهمات جنگی که بسیار سنگین می­باشد مسیر طولانی منطقه شلمچه را طی کردیم و پس از درگیری و جنگ تن به تن در این محور مستقر شدیم. شاید این برای دومین بار است که یگان­های زرهی سپاه در کنار ما حضور دارند . دفعه قبل در عملیات کربلای پنج بود که ما تانک داشتیم  .

 

 

منبع : کتاب پاتک در ظهر . مسعود فرشیدنیا



:: موضوعات مرتبط: خاطرات شهدا ,
:: برچسب‌ها: تانک، عملیات بیت المقدس، کربلای پنج، خمپاره، شهدا ,
:: بازدید از این مطلب : 35
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : گروه سایبری جهرم
ت : پنجشنبه 21 خرداد 1394
.

وبلاگ گردان ابوذر از روزهای جنگ و جبهه می نویسد:


صبح عملیات کربلای چهار بود . تو چولانها و نیزارهای ساحل اروند در حال سینه خیز بودم تا از تیر خلاصی عراقیها که به بچه های مجروح شلیک می کردند،برای لحظاتی هم که شده در امان باشم

از سنگر عراقیها که شب قبل منهدم کرده بودیم بیرون می آمدم . پشت سرم غلامعلی توحیدی و یکی از بچه های گردان فجر در حرکت بودند .تیربار دشمن ده - پانزده متری ما در حال شلیک به سوی نیزار بود . ناگهان تیر به کاسه ی زانوی راستم خورد و خونریزی شروع شد. بچه ها متوجه تیر خوردنم شدند ، اما به روی خود نیاوردم و نمیدانم چه شد که خنده ام گرفت

بلافاصله غلامعلی نیز که شب قبل مجروح شده بود ، شروع به خندیدن کرد . پشت سر او رزمنده ی گردان فجر هم تیر به باسنش خورد!!! و خنده ی ما دوبرابر شد . . اما وی نیز از خنده روده بر شد  . هرسه به رغم مجروحیت باهم می خندیدیم

اصلا یادمون به تیر و ترکش نبود .همه وسط میدان مین و معبر افتاده بودیم و به همدیگه می خندیدیم . بعد از دقایقی که درد بیشتر حس کردیم خنده یادمون رفت و هرکدام در گوشه ای از نیزار مخفی شدیم . غلامعلی سالها مفقود بود تا این که تکه استخوان و پلاکی از او پیدا شد . از اون رزمنده هم دیگر خبری نشد . من هم بعد از سه شب از اون سوی اروند با کمک مراد رحمانی نجات پیدا کردم

 

راوی مسعود فرشیدنیا



:: موضوعات مرتبط: خاطرات شهدا ,
:: برچسب‌ها: خنده، میدان مین، عملیات، ساحل ,
:: بازدید از این مطلب : 46
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : گروه سایبری جهرم
ت : سه شنبه 19 خرداد 1394
.
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
آخرین کاربران
پشتیبانی